عبد القادر بن ملوك شاه بداونى

1

منتخب التواريخ ( فارسى )

بسم الله الرحمن الرحيم و به نستعين [ مقدمه ] اى يافته نامها ز نام تو رواج * شاهان به درت چو ما بديشان محتاج حالى كه رسيد صدمت غيرت تو * نى پاى به كفش مانده نى فرق به تاج جهان پادشاها با اين دل بىحاصل كه منزل ديو و دد شده سپاس تو چه سان انديشم و با اين زبان فرسودهء بيهوده‌گو كه طعمهء گربه و سگ گشته ستايش تو چگونه سرايم ؟ شعر : چه زهره خاك مسكين را كه توحيد خدا گويد * بدين آلودگى ذات مقدّس را ثنا گويد با علاوهء آنكه هميشه انديشهء وسوسه‌پيشه را در اين راه ناآگاه پاى جست و جو لنگ است و پيوسته زبان سست بيان را در اين بيابان بىپايان فضاى گفت‌وگو تنگ . شعر : آنچه دل داند حدوث است آنچه لب گويد حروف * من به دل چون دانمت يا با زبان چون خوانمت همان بهتر كه قدم قلم از طىّ اين وادى كوتاه داشته و سر تحيّر به گريبان تفكّر انفسى و آفاقى فرو كشيده ديدهء عبرت به معرفت صنع پركمال و ملك بىزوال تو بگشايم و از تغيّر در احوال كاينات پى به وحدت ذات رفيع الدّرجات تو برده سرى به عالم توحيد و تقرير برآرم تا به عين اليقين ببينم ، بلكه بشناسم كه ، شعر :